نوشته شده توسط: یک دیوانه
سلام حال همه ی ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدن خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند
با این همه اگر عمری باقی بود
طوری از کنار زندگی می گذرم
که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد
نه دل نا ماندگار بی درمان. (۱)
.
.
.
.
.
.
نمی دانم چرا در این مدت این شعر را بارها و بارها خوانده ام. نمی دانم چرا بارها به “ر.رها” گفته ام ” کتیبه” ی مهدی اخوان ثالث را برایم بخواند. نمی دانم چرا دوست دارم بمیرم و در زندگی بعدی لک لک زاده شوم…
نه این یکی را می دانم!!!
خوشا به حال لک لکا
که عشقشون قاف نداره
خوشا به حال لک لکا
که مرگشون گاف نداره
خوشا به حال لک لکا
که خوابشون واو نداره
خوشا به حال لک لکا
که لک لکن… که لک لکن!
با بالای سپیدشون
تو آسمون پر می زنن
رها و شاد، بی دغدغه…
هر جا بخوان سر می زنن
اوج می گیرن تو آسمون
تو آسمون بی نشون…
سر به هوا به عشقشون
از عشق، پرپر می زنن. (۲)
آی حسین تو چه دردی داشتی و چه دیدی از عشق که این را سرودی؟!!
در اين مدت در به در به دنبال يك جراح پلاستيك مي گردم. نمي دانم چرا وقتي در مطب هر دكتر در جواب اين سئوال كه مي خواهي بينيت را عمل كني؟ و من جواب مي دهم نه مي خواهم لبخند را بر لبان و تبسم را بر صورتم جراحي كنم شما، مي توانيد؟ سقف مطب با قهقه ي چندش آور دكتر جراح بر سرم خراب مي شود. نمي دانم كجاي زندگي اين ديوانه يا كدام حرفش خنده دار است چرا بايد مستحق تحقير و توهين هاي اين چنيني باشد.

سرم درد مي كند دارم خون و درد را باهم قي مي كنم. مي خواهم رشته ام را عوض كنم پزشكي بخوانم مي خواهم جراح چشم شوم مي خواهم چشمان كور ملتي را جراحي كنم شايد به اميد كور سويي اميدي كه در چشمانشان نفوذ كند و ببينند كه لادن اتفاقي نيست. راستي چرا مردم نمي دانند که لادن اتفاقي نيست؟
سفرهايی ترا در کوچه هاشان خواب می بينند.
ترا در قريه های دور مرغانی به هم تبريک می گويند.
چرا مردم نمی دانند
که لادن اتفاقی نيست،
نميدانند در چشمان دم جنبانک امروز برق آبهای شط ديروز است؟ (۳)
چرا مردم نمي دانند و نمي بينند كه مرگ دختران و پسرانشان دردي جان كاه تر از مرگ يك دختر عرب است. چرا نمي دانند سوختن سينه يك دختر با يك گلوله يا تن يك پسر با گلوله ي ديگر بسيار دردناك تر از سوختن چند راهب در يك فيلم است يا مردنشان با جلوه هاي سينمايي مسخره و پشتك زدنشان حتي لحظه ي مرگ. كه من سوختن راهبي را در عكس ديدم كه براي فرياد در مقابل استبداد خود را در خيابان به آتش كشيد و ديدم جانبازي خود را در مقابل مجلس به آتش كشيد. نكند اين جانباز هم از عمال فساد و استكبار و سناريوهاي امريكا و انگليس بود؟ نمي دانم كجا حق اين جانباز ها داده شده كه اين دولت به آن افتخار مي كند.
كاش كسي درد مرا در يابد كه اگر بخواهد بفهمد در اين سينه ام چه دردهايي نهفته دارم و ياراي مقاومت در برابرشان برايم ديگر نمانده و اگر بخواهد از سر دلجويي قدري گوش بر سينه ام نهد دست مهرباني بر سر اين قلب يتيمم كه در اين روزها براي مادرم ايران و پدرم آسمان(4) و برادران و خواهرانم آن قدر گريسته است كه ديگر حتي خون هم از چشمانش نمي بارد و يا اگر بگويد براي التيام دردت فريادي، دادي، فغاني سربده صدايي در درون سينه ام نمي آيد ولي خدا و تمام آن ملائكش بر پايم می افتند كه ديگر بس است كر شديم و شايد آنگاه برايشان فكري كنم شايد چشمهايشان را جراحي كنم كه شايد آنها قدري چشمهاشان باز شود شايد برايشان سمعك بخرم و قدري صداي اين جوانان را بشنوند كه حتي زماني براي فريادي از روي درد گلوله نداشتند.
خدایا کفر نمی گویم! پریشانم…!چه می خوای از این جانم…؟! مرا بی آنکه که خود خواهم اسیر زندگی کردی…! خداوندا تو مسئولی…! خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است…! چه رنجی میکشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است. (۵)
خدا! گوش مي كني؟ با من بازي مي كني؟ دزد و پليس بلدي؟ گرگمو گله مي برم چطور؟ تو كه ملائكه زياد داري خودت بشو گرگ! من و به ستان و نسل سوخته و آرتميس و ليدي و پگاه و تنها و باقي همه مي شويم بره. اگر بلد نيستي بيا و اسم فاميل بازي كنيم راحت است فقط تو يك حرف بگو من يك اسم مي گويم اگر بردم از نو بگو باز مي گويم اگر ديگر نتوانستم بگويم من حرف مي گويم تو اسم بگو باشد!!
پس شروع مي كنيم.
خدا: ن
خدا: ک
دیوانه: کیانوش
خدا: ا
خدا: س
دیوانه: سهراب
خدا: ح
دیوانه: حسین
خدا: ی
دیوانه: یعقوب
خدا: م
خدا: ت
دیوانه: ترانه (۶)
بهتر است ديگر بازي را تمام كنيم چون هر چه پيش رويم بدتر میشود، مي توانم تا مسيح و مهدي منجيت اين بازي را كش بدهم كه مي دانی اگر خود مسيح هم بيايد كسي هست كه او را به هزار دليل واهي از دم تيغ بگذراند. البته ما كه اسمش را نمي بريم ولي خدا چهره اش را از ايني كه هست زشت تر كند و آن يكي را هم “آن د س ت ش را مانند اين د س ت ش” فلج كند.
راستي خدا تو مگر كوري؟ نديدي كه در خيابان حرمتت را شكستند و مريم با كره ات را به گلوله بستند و مسيح را با شوكر شكنجه كردند و بر صورت يوسفت سيلي زدند و بر چشمان يعقوب گاز فلفل پاشيدند و بر نواي داوود نبيت تاختند او را پست و رذل خواندند و شواليه ادوارد را اجنبي دانستند و جالوت اين بار با باتوم سر سليمان را شكست و در ميان كانديداها جرجيس به پيامبري رسيد.
روانم ديگر پيوستگي سابق را ندارد. درهم و برهم چيزهايي مي آيد و مي رود و تيك هاي عصبي و انواع درد بر جان است. زخم معده دارد امانم را مي برد و سر درد نمي گذارد بخوابم. شبها را با قهوه و سيگار همدمم و با نواهاي رهنورد استاد شجريان و اي ايران استاد بنان و يادبودي از ندا كار شاهين نجفي (دانلود آهنگ)تا صبح سر مي كنم و جاي نماز صبح يك تسبيح فحش و ناسزا را هر روز نذر كرده ام مي فرستم و چند ساعتي تن خسته را به فرش مي چسبانيم ومي خوابيم و در ميان نشعگي بر خواسته از قهوه و سيگار و قرص، كابوس هاي اين ايام را يكي يكي مروم مي كنم.
۱: شعر از سید علی صالحی.
۲: شعر از حسین پناهی.
۳: شعر از سهراب سپهری
۴: عرفان واندیشه های سرخپوستان آمریکا
۵: مناجات دکتر علی شریعتی
۶: اسمهای بازی اسم-فامیل اسامي معترضینی ست که در جريان درگيري ها شهید شده اند، شما مي توانيد با كليك بر روي هر كدام از اسامي قسمتي از شرح حالشان را مطالعه كنيد.