حالم اصلا خوب نیست، تقریبا کسلم. ساعت، دوبار چرخش عقربه ی کوچک دور خودش را کم دارد تا روز برسد به غروب
عصرهای این حیاط کوچک، کنار ردیف گلدانهای بهار نارنج و شمعدانی مادربزرگ، عصرهای بی حوصله ی کمرنگی ست، عصرهای رخوت و غم.
چای پر رنگی که مادرم برایم آورده را کنار پاکت سیگارم میگذارم، سیگاری میگیرانم، بازدمم را با دود سیگار می پراکنم در هوای رخوت و غم این روزها. خیره شده ام به حوض کوچک کنار دیوار، با ماهی گلی های شیطانش که از عید تا امروز مهمان حوض کوچک ما شده اند. در این ابهام گنگ، صدای تار محمدرضا لطفی در دشتی آرام آرام بغض عصر مرداد ماهی مرا باز میکند.
و ناگهان بی حالی غریبی می دود میان این عصر غمگین مرداد ماه.
یادم می آید وقتی تازه موهای وز وزی اش درآمده بود سرش همیشه محل فرود دستهای نابکار ما بود. موهای تازه درآمده اش سرش را مثل موکت زبر زبر کرده بود. همیشه وقتی دستهایمان را مشت میکردیم و با استخوان انگشت میانی محکم می زدیم روی سرش، صدای برخورد دست ما و سر او از بهترین صداها بود، ما میخندیدیم و او درد میکشید و هیچ نمیگفت، ما میخندیدیم و او اما شهود میکرد.
حالا سالها گذشته ازین ماجراها.من دانشجو شده ام. حقوق میخوانم، شاعر شده ام و بیشتر اوقات با شاعرها می پلکم، گاهی وقتها خرده مقاله ای هم مینویسم و در جایی چاپ میکنم. او در بقالی پدر پیرش که دست بر قضا یک چشمش را هم در جنگ هبه ی آزادی وطن کرد، کار میکند. درس را تا دیپلم بیشتر ادامه نداد و بعد خدمت رفت. از بعد خدمت مهمان بقالی پدر پیر و جانبازش است. صبحها سر و کله زدن با پیرزنهای ماست بند محله ی ما که در دعواهای پیرزنانه برای زودتر خریدن شیر یارانه ای جهت ماست بندی، عصمت دوره ی جوانی همدیگر را در صف به خنده ی مردان هیز میفروشند با اوست، ظهرها چرت بعد از نهار را در مغازه ی کهنه ی پدرش به شستن کف مغازه بدل میکند و در استراحت بعد از ظهر جای پدر پیر را پر میکند و عصرها میزبان خسته ی دوستان هم محله ای ست که جلوی مغازه ی رنگ و رفته شان عصرهای جوانیشان را گپ و گفت به شب میچسبانند. اما با اینهمه هنوز آن معصومیت کودکی در چشمهای قهوه ای اش موج میزند. هنوز وقتی همکلاسی های شانزده سال پیش از جلوی بقالی اش رد میشوند محال است کله ی موکتی اش را به شوخی محل فرود استخوان انگشت میانی شان مشتشان نکنند. او هنوز هم سکوت میکند.
حالا دیگر چایم سرد شده.
بقالی رنگ و رو رفته ی محل ما امروز غروب چیزی کم داشت. حتی صبح زود پیرزنهای ماست بند در صف شیر به سکوت مدهشی فرو رفته بودند… انگار تمام خیابان کوچک ما از صبح در غروب بود.
روی کرکره ی کهنه ی بقالی پارچه ی سیاهی زده بودند. تمام حرف خلاصه شده بود در این: او مرده بود، آن چشمهای قهوه ای معصوم برای همیشه بسته شده بود.
یادم می آید اتفاقی اسم مرا ذیل عنوان مقاله ام در یکی از روزنامه ها دیده بود، شب وقتی مرا در کوچه دید راجع به مقاله ام صحبت کرد ازینکه یک هم محلی و یک دوست نویسنده داشت بی نهایت خوشحال بود، مخصوصا که از من آثاری در روزنامه ها چاپ شده بود. خوب یادم است با چه تبختری، با چه فخری، با چه غروری راجه به فلسفه ی غرب و اندیشه های هایدگر و تاثیر هگل بر مارکسیسم با او صحبت کردم و او بدون اینکه چیزی بفهمد مرا با آن چشمهای قهوه ای معصوم تائید میکرد. خوب خوب یادم می آید آن روزها…
امروز او زنده است،برق آن چشمهای قهوه ای معصوم در چشمهای چند نفر دیگر میدرخشد و مرگش حیات بخش شد، او هنوز در شهود است و من اما…
