قرن ما

نوشته شده توسط: نسل سوخته

هنگامي كه به آسمان خيره مي شوم و ابرهاي پي در پي را نظاره مي كنم خود را درون گهواره اي به نام تاريخ مي بينم كه مرا به اين سو و آن سو مي برد.من گرم در گهواره تاريخ مي خوابم و به چپاول قرن خود اشك افسوس مي ريزم و به خداي خويش براي اين همه نا مهرباني درود مي فرستم و مي دانم كه خاك من را آسمان به تاراج برده است.

قرن من قرن غريبي ست. قرني كه در آن هيچ انساني به انساني نمي دارد روا و سهم دختران دشت اميد در گندم زارهاي خشك،فقط سيب كال و ميوه ممنوعه اي ست كه در كنار قانون آن را در حصار كشيده اند.حصاري كه سگ هاي زيادي از آن پاسداري مي كنند و نام آن را پاسداري از……. مي گذارند.من اشكي براي اين دختران به قدوم مبارك شيطان نثار مي كنم و بر روح بي روح ابليس درود مي فرستم.و همين قرن است كه در انسان مي تند و از آدم تا حوا و محمد مي خواهد كه در ان غرق شوند و به آرزوي خود برسد.آرزويي كه هميشه براي رسيدن به آن هابيل ها و اسماعيل ها قرباني مي شوند و براي حق حسين كافي ست .براي پدران و پدران پدران من حسين كافي بود و اما براي امروز من…

براي امروز من حسين كافي نيست.حسين شروعي براي امروز ماست.او نمونه اي براي نسل ديروز بود و امروز من حسين را نمي شناسم.او تنها بخشي از زندگي بشر و شيعه بود و امروز حسين را مي توان در جاي ديگر يافت.حسين امروز در ميان انبوه جمعيتي است كه در كوچه پس كوچه هاي كارگر تا رسيدن به آزادي مشق خون مي نويسد.حسين امروز آزادي را در ميان دستان پر از سنگ دختري مي بيند كه قلوه هاي خون را در ميان تسبيح مادرش ذكر مي كند و خاك خيابان هاي شهر را مهر نماز حق و خون برادر و خواهر خود را وضوي اين نماز مي سازد.

حسين امروز در ميان شعارهاي مرگ بر…… شنيده مي شود و به كشتارگاه ابدي فرياد داده مي شود.حسين امروز در ميان بهانه اي به نام دستبند سبز نوشته مي شود تا به زندان زرد برود و من براي او گل هاي مخملي براي ملاقات ببرم.حسين امروز در ميان ناله هاي مادري است كه فرزند خويش را از آقايان نجيب زاده مي خواهد و حسين را لعنت مي كند.امروز اگر حسين بود در ميان جمعيت گم مي شد و شايد آرامگاه او و قتلگاه او آسفالت هاي چهارراه ولي عصر بود.هرگاه از اين قتلگاه مي گذرم صداي شيون و فرار و فرياد را مي شنوم كه هر روز بغضم را جلا مي دهد و مرا براي مبارزه اي ديگر آماده مي كند.

آري خواهر و برادر من،اينگونه سرهاي در گريبان را به سرماي شب سپردند و آسمان شهر را تيره كردند.اين قرن قرن خرافات و اعتقاد به ….. نيست.اين قرن قرن اعتراض و مبارزه براي رسيدن كارگرهاي شمال و جنوب به آزادي است.من و تو اين خط در هم تنيده را بايد موازي كنيم تا همه چيز را از نو بسازيم.اين زمان را بايد تصور كنيم كه بدون نيرنگ و سرشار از آزادي ست.من دوست دارم معشوقه خود را در ميان خونابه هاي سربي ام در آغوش بگيرم و فرياد عشق را بر سر زمين و زمان بزنم.اما جاي معشوقه من و معشوقه هاي ما در كتاب هاي داستاني است كه هيچ نوشته اي در آن نيست و ما در آن شعر اعتراض مي خوانيم .پس براي پر كردن كتاب اعتراض اين بار نه با خون كه با قلم هاي سنگين خود همراه شويد و براي ما شعري از اعتراض بنويسيد.من هم مي نويسم:

به نام خداي آزادي و برابري…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.