تاکسی چهار شنبه

نوشته شده توسط: یک دیوانه

بار دیگر تاکسی چهار شنبه

فصل زرد ایمان، فصل زرد رمضان

بار دیگر سواری های بی پایان، بی مقصد، بار دیگر نشستن در تاکسی و اتوبوس، بار دیگر سر سپردن به خیابانها و کوچه ها و مردم و این بار نگاه به رفتار مردم مخصوصا با شروع ایام سوگواری حضرت امیر المومنین علی (سلام الله علیه)

به خیابان ها که می نگری ایستگاه های صلواتی را که نگاه می کنی که برخی با پول بیت المال توسط بسیج و برخی توسط مردمی که نظری دارند حتی با جیب های نه آنچنان پر سفره ی کوچکی فراهم می کنند حتی با چند خرما و بامیه و یک چای ولی همان یک دانه خرما و چای که از دستشان می ستانی انگار مزه ی هزارها سفره و اطعمه ی رنگین را دارد. می تواند چشمانت را اشک بار کند می تواند نا خواسته بغضی را در گلویت بگنجاند که خودت هم نفهمی این بغض برای چه و برای که به وجو آمده فقط می دانی که به وجود آمده.

به خیابان ها که می نگری مردمی را می بینی که طول خیابان را بالا و پائین می کنند و هر کدام هزارها مشغله در فکر دارند و حتی تنه های که به هم می زنند را حس نمی کنند و انگار که به این تنه ها عادت کرده اند از پس هم می گذرند. می بینی مردمی را با هر شکل و لباس و ظاهر و آرایش، ولی دیدن بعضی ها انگشت حیرت را بر لبانت می گذارد و تو را به فکر وا می دارد و برخی تو را در بهت و حیرت می گذارد.

می بینی که جوانی با موهای سیخ شده و گردنبند های پنتاگرام و لباس فشن در خیابان با دوست دختر خود خیابان را طی می کند و دختر از او می خواهد برایش آب معدنی بخرد پسر در جلوی یک مغازه سفارش آب معدنی را می دهد و دختر با تعجب از اینکه چرا یک دانه سفارش داده از پسر می پرسد پس خودت چه؟ و پسر در جواب می گوید من روزه ام. می بینی که به او نمی خورد ایمانی داشته باشد، پایبند اصولی باشد، ولی حداقل این را می فهمد که به حرمت ماه رمضان با جماعتی که اندک نیستند همراه شود و به جایش گوشه ای دیگر زن و گوشه ای دیگر مردی را می بینی. زن با چادر و حجاب کامل با آرایش بسیار کم یعنی ناچیز که چندان هم مشهود نیست و مرد با یک من ریش و ظاهری اسلام گرایانه دست یکی بطری آب و دست دیگری بطری آب و سیگار و پشت چراغ قرمز حاجی ماکسیمای خودم را می بینم که هنوز دستش بوی عطر تیروز می دهد و سیگار مارلبرو می کشد و شیشه را تا نصفه پایین داده و بغلش زنی جوان نشسته که چادرش را در میان دهانش گرفته فقط اندکی از صورت معلوم است، می دانم، حس می کنم که جوان است. دختر حاجی نیست فقط می دانم زنی است که زمانه برایش چیز منحوسی رقم زده.

به خیابان ها که می نگری صف مردم روزه دار و بی روزه را می بینی در کنار و در هم زندگی می کنند و کار می کنند و آن کس که روزه دار نیست خیلی راحت روزه خواری می کند و انگار برایش رمضان و غیره فرقی ندارد ولی این افراد را که می بینم با خود می گویم ظاهر او که تا حدودی نشان احوال و خلقیاتش را دارد موجه به روزه کاری ندارد ولی نمی دانم کسی که ظاهرش معلوم است چیست و چه تفکراتی دارد او چرا روزه خواری می کند؟ البته باید از این افراد بیشتر توقع روزه خواری داشت زیرا که این افراد خوب می دانند چگونه یک کلاه شرعی بدوزند و خوب می دانند از مرجع تقلید چگونه یک حکم بگیرند و حکم را در همه چیز استفاده کنند.

تاکسی چهارشنبه تمام اینها را می بیند تاکسی چهارشنبه زندگی سخت و مشقت بار عده ای را می بیند که چگونه با سیلی صورت سرخ می کنند و آبرو را برتر از هر چیز می دانند و می بیند که عده ای دیگر نای مقاومت ندارند و به خیرینی پناه می برند که یا از روی فخر فروشی و رانت خواری یا از روی سینه سوختگی است که دست خیر به طرف نیازمندی دراز می کنند. که تنها خداست که می داند نیت هر کدام از این افراد کدام است و خودش به حساب هر کدام می رسد.

پی نوشت 1: خدایا اگر وجود داری، روح مرا اگر وجود دارد، نجات بده

پی نوشت 2: دلم خیلی چیزها می خواهد دلم باران می خواهد، پس بزن باران، بزن باران بهاران فصل خون است…

پی نوشت 3: دلم غزل هم می خواهد. به ستان غزل که قدقن نشده هنوز من قدقنم، تو قدقنی ولی غزل قدقن نیست پس برایم یک غزل بگو سخت نیازمند آنم

پی نوشت 4: نسل سوخته آخر تو کجایی؟ چرا دیگر حال این رفیق دیوانه ات را نمی پرسی؟ حداقل تو یک شعر مهمانم کن.

برچسب‌ها:

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.