نوشته شده توسط: یک دیوانه
بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است
بزن باران که به چشمان یاران جهان تاریک و دریا واژگون است
بزن باران که به چشمان یاران جهان تاریک و دریا واژگون است
بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است
بزن باران که دین را دام کردند
شکار خلق و صید خام کردند
بزن باران خدا بازیچه ای شد
که با آن کسب ننگ و نام کردند
بزن باران به نام هرچه خوبیست به زیر آبها پای کوبیست
مزارع تشنه جو را پر از سنگ بزن باران که وقت لای روبیست
حال این دیوانه پنج شنبه عجیب بود. جلوی کامپیوتر در تاریکی اتاق با دل سپردن به نوای استاد مسلم آواز ایران نوای زبان آتش و آلبوم رندان مست و نوای بغض آور بزن باران حبیب….
آری بزن باران
بزن باران که سخت امشب هم دلگیرم…
صبح دم شنبه ۲۸ شهریور یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت جهنمی…
یکی درد اخبار صبح و برنامه های این چند روز رسانه ی نسبتا ملی و توهین و سرکوب خاتمی به هر شکل و ممانعت از اجرای نماز توسط هاشمی و دیگری غم دوری و فراغ…
آری فراغ…
شاید این پست آخر یک دیوانه از این مرز کوچک باشد. این دیوانه دارد ره سپار شهر نیاکان خود می شود و باید سالی را در آنجا بگذراند. دو ترم درس بخواند و مثلا مدرک دار شود. که این مدرک ها هیچ به دردش نخورد و برای خود این با مدرک طی طریق کند و خیابان ها را متر کند و به هر سو نگاهی کند و سوژه ای گیر بیاورد برای نوشتن و سیگار پشت سیگار بگیراند. آری ره سپار شهرستان نیاکان خود هستم و این پست را برای وداع کوتاهی می نویسم تا درآنجا مستقر شوم و با دیدی جدید در شهری جدید بار دیگر خیابانها را گز کنم و با تاکسی هایش گشت و گذار کنم.
و این نگرش آنارشیستی را در جای دیگر پرورش دهم. شهری که اگر عطسه ای کنی تمام شهر خبردار می شود و آن قدر کوچک است که تمام شهر می شود چند خیابان این تهران.
نمی دانید در این چند روز دلم چقدر باران می خواست. به مراد دلم رسیدم و پنج شنبه زیر باران مست و لایقل پایکوبی می کردم تا دوستی آمد و مرا از این حال بیرون کرد و به ملاقات یک فامیل نیمه مشترک رفتیم. بیچاره راننده بوده و حال تصادف کرده که امید داریم هرچه زودتر بهبود یابد.
ولی درد این دیوانه با این چیزها آرام نمی شود این دیوانه هنوز می خواهد باران ببارد و زیر باران برای خود مستانه برقصد و پایکوبی کند و بگوید بزن باران…
بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است
بزن باران و شادی بخش جان را
به باران خوش و شیرین کن زمان را
به بام غرقه در خون یاران به پا پرچم رنگین کمان را
بزن باران که بی صبرند یاران
نمان خاموش گهی آشوب بباران
برن باران بشو آلوگی را
زدامان بلند روزگاران…
آری مستانه برقصد نه فقط برای دل خود و تنها آرزویش… ولش کن این یک آرزوی را بگذارید هنوز برای خود داشته باشم.
تمام این تاریکی این ایام را که کنار بگذاریم تنها چیزی که می شود از آن گفت تنها همین ماه رمضان بود که دیگر دارد بار و بنه ی خود را جمع می کند و از این دیار ره سپار می شود و هر چه که بود گذشت.
امشب را آمده ام فقط بگویم خداحافظ نه از درد بگوید نه از تاریکی و سیاهی و نه از چیز دیگری.
تنها می خواهم بگویم دیگر خداحافظ دیوانه.
دیگر خداحافظ لیدی عزیز…
دیگر خدا حافظ دختر آریایی…
دیگر خداحافظ رفیق هامون عزیز…
دیگر خداحافظ سایه، ستاره، علیرضا، آوا، پویا، فرشته، پژمان و…
دیگر خداحافظ به ستان، دیگر خداحافظ نسل سوخته…
دیگر خداحافظ حاجی ماکسیما…
دیگر خداحافظ تاکسی های چهار شنبه تهرانی…
دیگر خداحافظ دختر گل فروش…
دیگر خدا حافظ آبجی سینتیا…
و دیگر خداحافظ رها…
پی نوشت ۱: خوب ما که رفتیم ولی اگر ندیدینمون یه شب جمعه نیم آرد نون و حلوا کنید بدین به گداهای محل بخورن و فحش بفرستن به هفت پشتم و بگن خمیرش ترش بود و شیرَش کم.
پی نوشته ۲: حال این دیوانه اندکی متغییر است. گاه کمی شاد و گاه بسیار افسرده. به دل نگیرید
پی نوشت ۳: نمی دانم برای این پی نوشت چه بنویسم.
برچسبها: یک دیوانه، باران، خداحافظی