<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>سقف شب</title>
	<atom:link href="http://saghfeshab.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://saghfeshab.wordpress.com</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Fri, 18 Sep 2009 20:52:47 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
<cloud domain='saghfeshab.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://s2.wp.com/i/buttonw-com.png</url>
		<title>سقف شب</title>
		<link>http://saghfeshab.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="http://saghfeshab.wordpress.com/osd.xml" title="سقف شب" />
	<atom:link rel='hub' href='http://saghfeshab.wordpress.com/?pushpress=hub'/>
		<item>
		<title>بزن باران&#8230;</title>
		<link>http://saghfeshab.wordpress.com/2009/09/18/349/</link>
		<comments>http://saghfeshab.wordpress.com/2009/09/18/349/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 18 Sep 2009 20:28:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سقف شب</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<category><![CDATA[یک دیوانه، باران، خداحافظی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://saghfeshab.wordpress.com/?p=349</guid>
		<description><![CDATA[بزن باران بهاران فصل خون است

بزن باران که صحرا لاله گون است<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=saghfeshab.wordpress.com&amp;blog=8293717&amp;post=349&amp;subd=saghfeshab&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong><span style="color:#008000;">نوشته شده توسط: یک دیوانه</span></strong></p>
<p>بزن باران بهاران فصل خون است</p>
<p>بزن باران که صحرا لاله گون است</p>
<p>بزن باران که به چشمان یاران جهان تاریک و دریا واژگون است</p>
<p>بزن باران که به چشمان یاران جهان تاریک و دریا واژگون است</p>
<p>بزن باران بهاران فصل خون است</p>
<p>بزن باران که صحرا لاله گون است</p>
<p>بزن باران که دین را دام کردند</p>
<p>شکار خلق و صید خام کردند</p>
<p>بزن باران خدا بازیچه ای شد</p>
<p>که با آن کسب ننگ و نام کردند</p>
<p>بزن باران به نام هرچه خوبیست به زیر آبها پای کوبیست</p>
<p>مزارع تشنه جو را پر از سنگ بزن باران که وقت لای روبیست</p>
<hr size="2" />حال این دیوانه پنج شنبه عجیب بود. جلوی کامپیوتر در تاریکی اتاق با دل سپردن به نوای استاد مسلم آواز ایران نوای زبان آتش و آلبوم رندان مست و نوای بغض آور بزن باران حبیب&#8230;.</p>
<p>آری بزن باران</p>
<p>بزن باران که سخت امشب هم دلگیرم&#8230;</p>
<p>صبح دم شنبه ۲۸ شهریور یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت جهنمی&#8230;</p>
<p>یکی درد اخبار صبح و برنامه های این چند روز رسانه ی نسبتا ملی و توهین و سرکوب خاتمی به هر شکل و ممانعت از اجرای نماز توسط هاشمی و دیگری غم دوری و فراغ&#8230;</p>
<p>آری فراغ&#8230;</p>
<p>شاید این پست آخر یک دیوانه از این مرز کوچک باشد. این دیوانه دارد ره سپار شهر نیاکان خود می شود و باید سالی را در آنجا بگذراند. دو ترم درس بخواند و مثلا مدرک دار شود. که این مدرک ها هیچ به دردش نخورد و برای خود این با مدرک طی طریق کند و خیابان ها را متر کند و به هر سو نگاهی کند و سوژه ای گیر بیاورد برای نوشتن و سیگار پشت سیگار بگیراند. آری ره سپار شهرستان نیاکان خود هستم و این پست را برای وداع کوتاهی می نویسم تا درآنجا مستقر شوم و با دیدی جدید در شهری جدید بار دیگر خیابانها را گز کنم و با تاکسی هایش گشت و گذار کنم.</p>
<p>و این نگرش آنارشیستی را در جای دیگر پرورش دهم. شهری که اگر عطسه ای کنی تمام شهر خبردار می شود و آن قدر کوچک است که تمام شهر می شود چند خیابان این تهران.</p>
<p>نمی دانید در این چند روز دلم چقدر باران می خواست. به مراد دلم رسیدم و پنج شنبه زیر باران مست و لایقل پایکوبی می کردم تا دوستی آمد و مرا از این حال بیرون کرد و به ملاقات یک فامیل نیمه مشترک رفتیم. بیچاره راننده بوده و حال تصادف کرده که امید داریم هرچه زودتر بهبود یابد.</p>
<p>ولی درد این دیوانه با این چیزها آرام نمی شود این دیوانه هنوز می خواهد باران ببارد و زیر باران برای خود مستانه برقصد و پایکوبی کند و بگوید بزن باران&#8230;</p>
<p>بزن باران بهاران فصل خون است</p>
<p>بزن باران که صحرا لاله گون است</p>
<p>بزن باران و شادی بخش جان را</p>
<p>به باران خوش و شیرین کن زمان را</p>
<p>به بام غرقه در خون یاران به پا پرچم رنگین کمان را</p>
<p>بزن باران که بی صبرند یاران</p>
<p>نمان خاموش گهی آشوب بباران</p>
<p>برن باران بشو آلوگی را</p>
<p>زدامان بلند روزگاران&#8230;</p>
<p>آری مستانه برقصد نه فقط برای دل خود و تنها آرزویش&#8230; ولش کن این یک آرزوی را بگذارید هنوز برای خود داشته باشم.</p>
<p>تمام این تاریکی این ایام را که کنار بگذاریم تنها چیزی که می شود از آن گفت تنها همین ماه رمضان بود که دیگر دارد بار و بنه ی خود را جمع می کند و از این دیار ره سپار می شود و هر چه که بود گذشت.</p>
<p>امشب را آمده ام فقط بگویم خداحافظ نه از درد بگوید نه از تاریکی و سیاهی و نه از چیز دیگری.</p>
<p>تنها می خواهم بگویم دیگر خداحافظ دیوانه.</p>
<p>دیگر خداحافظ لیدی عزیز&#8230;</p>
<p>دیگر خدا حافظ دختر آریایی&#8230;</p>
<p>دیگر خداحافظ رفیق هامون عزیز&#8230;</p>
<p>دیگر خداحافظ سایه، ستاره، علیرضا، آوا، پویا، فرشته، پژمان و&#8230;</p>
<p>دیگر خداحافظ به ستان، دیگر خداحافظ نسل سوخته&#8230;</p>
<p>دیگر خداحافظ حاجی ماکسیما&#8230;</p>
<p>دیگر خداحافظ تاکسی های چهار شنبه تهرانی&#8230;</p>
<p>دیگر خداحافظ دختر گل فروش&#8230;</p>
<p>دیگر خدا حافظ آبجی سینتیا&#8230;</p>
<p>و دیگر خداحافظ رها&#8230;</p>
<hr size="2" />پی نوشت ۱: خوب ما که رفتیم ولی اگر ندیدینمون یه شب جمعه نیم آرد نون و حلوا کنید بدین به گداهای محل بخورن و فحش بفرستن به هفت پشتم و بگن خمیرش ترش بود و شیرَش کم.</p>
<p>پی نوشته ۲: حال این دیوانه اندکی متغییر است. گاه کمی شاد و گاه بسیار افسرده. به دل نگیرید</p>
<p>پی نوشت ۳: نمی دانم برای این پی نوشت چه بنویسم.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/saghfeshab.wordpress.com/349/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/saghfeshab.wordpress.com/349/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/saghfeshab.wordpress.com/349/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/saghfeshab.wordpress.com/349/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/saghfeshab.wordpress.com/349/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/saghfeshab.wordpress.com/349/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/saghfeshab.wordpress.com/349/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/saghfeshab.wordpress.com/349/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/saghfeshab.wordpress.com/349/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/saghfeshab.wordpress.com/349/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/saghfeshab.wordpress.com/349/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/saghfeshab.wordpress.com/349/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/saghfeshab.wordpress.com/349/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/saghfeshab.wordpress.com/349/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=saghfeshab.wordpress.com&amp;blog=8293717&amp;post=349&amp;subd=saghfeshab&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://saghfeshab.wordpress.com/2009/09/18/349/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/3cda2fcc960c52770904b30d3565300a?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">سقف شب</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>تاکسی چهار شنبه</title>
		<link>http://saghfeshab.wordpress.com/2009/09/10/%d8%aa%d8%a7%da%a9%d8%b3%db%8c-%da%86%d9%87%d8%a7%d8%b1-%d8%b4%d9%86%d8%a8%d9%87/</link>
		<comments>http://saghfeshab.wordpress.com/2009/09/10/%d8%aa%d8%a7%da%a9%d8%b3%db%8c-%da%86%d9%87%d8%a7%d8%b1-%d8%b4%d9%86%d8%a8%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 09 Sep 2009 20:43:08 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سقف شب</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<category><![CDATA[یک دیوانه، تاکسی چهارشنبه، رمضان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://saghfeshab.wordpress.com/?p=352</guid>
		<description><![CDATA[نوشته شده توسط: یک دیوانه بار دیگر تاکسی چهار شنبه فصل زرد ایمان، فصل زرد رمضان بار دیگر سواری های بی پایان، بی مقصد، بار دیگر نشستن در تاکسی و اتوبوس، بار دیگر سر سپردن به خیابانها و کوچه ها و مردم و این بار نگاه به رفتار مردم مخصوصا با شروع ایام سوگواری حضرت [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=saghfeshab.wordpress.com&amp;blog=8293717&amp;post=352&amp;subd=saghfeshab&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="color:#008000;"><strong>نوشته شده توسط: یک دیوانه</strong></span></p>
<p>بار دیگر تاکسی چهار شنبه</p>
<p>فصل زرد ایمان، فصل زرد رمضان</p>
<p>بار دیگر سواری های بی پایان، بی مقصد، بار دیگر نشستن در تاکسی و اتوبوس، بار دیگر سر سپردن به خیابانها و کوچه ها و مردم و این بار نگاه به رفتار مردم مخصوصا با شروع ایام سوگواری حضرت امیر المومنین علی (سلام الله علیه)</p>
<p>به خیابان ها که می نگری ایستگاه های صلواتی را که نگاه می کنی که برخی با پول بیت المال توسط بسیج و برخی توسط مردمی که نظری دارند حتی با جیب های نه آنچنان پر سفره ی کوچکی فراهم می کنند حتی با چند خرما و بامیه و یک چای ولی همان یک دانه خرما و چای که از دستشان می ستانی انگار مزه ی هزارها سفره و اطعمه ی رنگین را دارد. می تواند چشمانت را اشک بار کند می تواند نا خواسته بغضی را در گلویت بگنجاند که خودت هم نفهمی این بغض برای چه و برای که به وجو آمده فقط می دانی که به وجود آمده.</p>
<p>به خیابان ها که می نگری مردمی را می بینی که طول خیابان را بالا و پائین می کنند و هر کدام هزارها مشغله در فکر دارند و حتی تنه های که به هم می زنند را حس نمی کنند و انگار که به این تنه ها عادت کرده اند از پس هم می گذرند. می بینی مردمی را با هر شکل و لباس و ظاهر و آرایش، ولی دیدن بعضی ها انگشت حیرت را بر لبانت می گذارد و تو را به فکر وا می دارد و برخی تو را در بهت و حیرت می گذارد.</p>
<p>می بینی که جوانی با موهای سیخ شده و گردنبند های پنتاگرام و لباس فشن در خیابان با دوست دختر خود خیابان را طی می کند و دختر از او می خواهد برایش آب معدنی بخرد پسر در جلوی یک مغازه سفارش آب معدنی را می دهد و دختر با تعجب از اینکه چرا یک دانه سفارش داده از پسر می پرسد پس خودت چه؟ و پسر در جواب می گوید من روزه ام. می بینی که به او نمی خورد ایمانی داشته باشد، پایبند اصولی باشد، ولی حداقل این را می فهمد که به حرمت ماه رمضان با جماعتی که اندک نیستند همراه شود و به جایش گوشه ای دیگر زن و گوشه ای دیگر مردی را می بینی. زن با چادر و حجاب کامل با آرایش بسیار کم یعنی ناچیز که چندان هم مشهود نیست و مرد با یک من ریش و ظاهری اسلام گرایانه دست یکی بطری آب و دست دیگری بطری آب و سیگار و پشت چراغ قرمز حاجی ماکسیمای خودم را می بینم که هنوز دستش بوی عطر تیروز می دهد و سیگار مارلبرو می کشد و شیشه را تا نصفه پایین داده و بغلش زنی جوان نشسته که چادرش را در میان دهانش گرفته فقط اندکی از صورت معلوم است، می دانم، حس می کنم که جوان است. دختر حاجی نیست فقط می دانم زنی است که زمانه برایش چیز منحوسی رقم زده.</p>
<p>به خیابان ها که می نگری صف مردم روزه دار و بی روزه را می بینی در کنار و در هم زندگی می کنند و کار می کنند و آن کس که روزه دار نیست خیلی راحت روزه خواری می کند و انگار برایش رمضان و غیره فرقی ندارد ولی این افراد را که می بینم با خود می گویم ظاهر او که تا حدودی نشان احوال و خلقیاتش را دارد موجه به روزه کاری ندارد ولی نمی دانم کسی که ظاهرش معلوم است چیست و چه تفکراتی دارد او چرا روزه خواری می کند؟ البته باید از این افراد بیشتر توقع روزه خواری داشت زیرا که این افراد خوب می دانند چگونه یک کلاه شرعی بدوزند و خوب می دانند از مرجع تقلید چگونه یک حکم بگیرند و حکم را در همه چیز استفاده کنند.</p>
<p>تاکسی چهارشنبه تمام اینها را می بیند تاکسی چهارشنبه زندگی سخت و مشقت بار عده ای را می بیند که چگونه با سیلی صورت سرخ می کنند و آبرو را برتر از هر چیز می دانند و می بیند که عده ای دیگر نای مقاومت ندارند و به خیرینی پناه می برند که یا از روی فخر فروشی و رانت خواری یا از روی سینه سوختگی است که دست خیر به طرف نیازمندی دراز می کنند. که تنها خداست که می داند نیت هر کدام از این افراد کدام است و خودش به حساب هر کدام می رسد.</p>
<p>پی نوشت 1: خدایا اگر وجود داری، روح مرا اگر وجود دارد، نجات بده</p>
<p>پی نوشت 2: دلم خیلی چیزها می خواهد دلم باران می خواهد، پس بزن باران، بزن باران بهاران فصل خون است&#8230;</p>
<p>پی نوشت 3: دلم غزل هم می خواهد. به ستان غزل که قدقن نشده هنوز من قدقنم، تو قدقنی ولی غزل قدقن نیست پس برایم یک غزل بگو سخت نیازمند آنم</p>
<p>پی نوشت 4: نسل سوخته آخر تو کجایی؟ چرا دیگر حال این رفیق دیوانه ات را نمی پرسی؟ حداقل تو یک شعر مهمانم کن.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/saghfeshab.wordpress.com/352/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/saghfeshab.wordpress.com/352/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/saghfeshab.wordpress.com/352/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/saghfeshab.wordpress.com/352/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/saghfeshab.wordpress.com/352/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/saghfeshab.wordpress.com/352/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/saghfeshab.wordpress.com/352/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/saghfeshab.wordpress.com/352/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/saghfeshab.wordpress.com/352/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/saghfeshab.wordpress.com/352/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/saghfeshab.wordpress.com/352/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/saghfeshab.wordpress.com/352/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/saghfeshab.wordpress.com/352/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/saghfeshab.wordpress.com/352/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=saghfeshab.wordpress.com&amp;blog=8293717&amp;post=352&amp;subd=saghfeshab&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://saghfeshab.wordpress.com/2009/09/10/%d8%aa%d8%a7%da%a9%d8%b3%db%8c-%da%86%d9%87%d8%a7%d8%b1-%d8%b4%d9%86%d8%a8%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/3cda2fcc960c52770904b30d3565300a?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">سقف شب</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>من، سکر، میدان، افطار</title>
		<link>http://saghfeshab.wordpress.com/2009/08/31/346/</link>
		<comments>http://saghfeshab.wordpress.com/2009/08/31/346/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 31 Aug 2009 20:26:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سقف شب</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>
		<category><![CDATA[یک دیوانه، رمضان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://saghfeshab.wordpress.com/?p=346</guid>
		<description><![CDATA[نوشته شده توسط: یک دیوانه جمعه ساعت شش صبح. سحری نخورده، بی خوابی با اعمال شاقه. دندان درد بی پیر امانم را بریده بود. گفتم روی این متن که مدتیست ذهنم را مشغول کرده کار کنم. در میان درد دندان و نئشگی قرصها و سر درد و افسردگی و ملولی این ایام. راستی سری به [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=saghfeshab.wordpress.com&amp;blog=8293717&amp;post=346&amp;subd=saghfeshab&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;" dir="rtl"><span style="color:#339966;"><strong>نوشته شده توسط: یک دیوانه</strong></span></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">جمعه ساعت شش صبح.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">سحری نخورده، بی خوابی با اعمال شاقه. دندان درد بی پیر امانم را بریده بود. گفتم روی این متن که مدتیست ذهنم را مشغول کرده کار کنم. در میان درد دندان و نئشگی قرصها و سر درد و افسردگی و ملولی این ایام.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">راستی سری به میدان ولی عصر زده اید؟ حالش را پرسیده اید؟ نمی دانم چرا این ایام که به ولی عصر می روم این قدر میدان را ناراحت می بینم. بق کرده. وسط تقاطع کریمخان، بلوار کشاورز، ولی عصر جنوبی، ولی عصر شمالی نشسته و کارگران به جانش افتاده اند و سوراخش می کنند. نمی دانید درد سکر آور دندان و نئشگی داروی بی حسی و هوای داغ و طول خیابان ولی عصر چه نوستالژی غریبی با هم دارند. خودت را که به آن بسپاری و سرازیر شوی پایین انگار دیگر پاهایت خودشان می روند حتی اگر از هر گوشه ی خیابان صدای زجه ای، دادی، فغانی بشنوی.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">نه دیگر این تن خسته دیگر تاب سپردن خود به تاکسی چهار شنبه ها را ندارد. خودش را می کشد تا در خانه و ولو می شود کنار سفره ی افطار. سفره ی افطاری که از همیشه خالی تر است. خالی از صمیمیت و صفا. خالی از عشق. و خالی  از احساس و خالی از&#8230;.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">و تنها پر از روزمرگی و روز مرگی. روزمرگی و داغ بر سینه و فکر. که هر روز با خبرهای ساعت بیست وسی بیشتر می شود. با خواندن خبرگزاری ها بیشتر می شود و آتش از درون سینه هیمنه می کشد و تا عرش کبریایی می رود و با فوت استاد بزرگ و پروردگار عالم پایین می آید و در سینه فرو می نشیند و آرام آرام جانمان را می سوزاند. هر لقمه نان، هر جرعه آب مانند آتشی بر سینه و شکمم می شود. با خود فکر میکنم چند مادر هستند که دیگر در سینی چایشان لیوانی دیده نمی شود، کاسه ی آششان یکی کم شده و افطار را با اشک باز می کنند و روی سجاده از زور بغض غش می کنند و و بر همه چیز لعنت می فرستند و خدا را صدا می کنند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">آخرین بار دوشنبه که از ونک تا خانه را پیاده پیمودم درد سکر آور دندان با من و بود نئشگی و خستگی و پریشانی. عجب معجونی که پیل تن و روئین تن را نیز از پا می اندازد. و آنقدر دردمندم که دیگر توان بازگو کردن چیزی برایم نیست.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">پی نوشت 1: افسردگی ام دوباره بازگشته</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">پی نوشت 2: یاس فلسفی امانم را بریده</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">پی نوشت 3: انگار گم شده ام. کسی دستش را به سویم دراز کند و بازیابدم</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/saghfeshab.wordpress.com/346/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/saghfeshab.wordpress.com/346/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/saghfeshab.wordpress.com/346/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/saghfeshab.wordpress.com/346/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/saghfeshab.wordpress.com/346/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/saghfeshab.wordpress.com/346/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/saghfeshab.wordpress.com/346/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/saghfeshab.wordpress.com/346/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/saghfeshab.wordpress.com/346/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/saghfeshab.wordpress.com/346/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/saghfeshab.wordpress.com/346/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/saghfeshab.wordpress.com/346/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/saghfeshab.wordpress.com/346/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/saghfeshab.wordpress.com/346/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=saghfeshab.wordpress.com&amp;blog=8293717&amp;post=346&amp;subd=saghfeshab&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://saghfeshab.wordpress.com/2009/08/31/346/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/3cda2fcc960c52770904b30d3565300a?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">سقف شب</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>قرن ما</title>
		<link>http://saghfeshab.wordpress.com/2009/08/25/%d9%82%d8%b1%d9%86-%d9%85%d8%a7/</link>
		<comments>http://saghfeshab.wordpress.com/2009/08/25/%d9%82%d8%b1%d9%86-%d9%85%d8%a7/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 25 Aug 2009 11:07:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سقف شب</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://saghfeshab.wordpress.com/?p=342</guid>
		<description><![CDATA[نوشته شده توسط: نسل سوخته هنگامي كه به آسمان خيره مي شوم و ابرهاي پي در پي را نظاره مي كنم خود را درون گهواره اي به نام تاريخ مي بينم كه مرا به اين سو و آن سو مي برد.من گرم در گهواره تاريخ مي خوابم و به چپاول قرن خود اشك افسوس مي [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=saghfeshab.wordpress.com&amp;blog=8293717&amp;post=342&amp;subd=saghfeshab&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl" align="justify"><span style="color:#336666;"><strong>نوشته شده توسط: نسل سوخته</strong></span></p>
<p dir="rtl" align="justify">هنگامي كه به آسمان خيره مي شوم و ابرهاي پي در پي را نظاره مي كنم خود را درون گهواره اي به نام تاريخ مي بينم كه مرا به اين سو و آن سو مي برد.من گرم در گهواره تاريخ مي خوابم و به چپاول قرن خود اشك افسوس مي ريزم و به خداي خويش براي اين همه نا مهرباني درود مي فرستم و مي دانم كه خاك من را آسمان به تاراج برده است.</p>
<p dir="rtl" align="justify">قرن من قرن غريبي ست. قرني كه در آن هيچ انساني به انساني نمي دارد روا و سهم دختران دشت اميد در گندم زارهاي خشك،فقط سيب كال و ميوه ممنوعه اي ست كه در كنار قانون آن را در حصار كشيده اند.حصاري كه سگ هاي زيادي از آن پاسداري مي كنند و نام آن را پاسداري از&#8230;&#8230;. مي گذارند.من اشكي براي اين دختران به قدوم مبارك شيطان نثار مي كنم و بر روح بي روح ابليس درود مي فرستم.و همين قرن است كه در انسان مي تند و از آدم تا حوا و محمد مي خواهد كه در ان غرق شوند و به آرزوي خود برسد.آرزويي كه هميشه براي رسيدن به آن هابيل ها و اسماعيل ها قرباني مي شوند و براي حق حسين كافي ست .براي پدران و پدران پدران من حسين كافي بود و اما براي امروز من&#8230;</p>
<p dir="rtl" align="justify">براي امروز من حسين كافي نيست.حسين شروعي براي امروز ماست.او نمونه اي براي نسل ديروز بود و امروز من حسين را نمي شناسم.او تنها بخشي از زندگي بشر و شيعه بود و امروز حسين را مي توان در جاي ديگر يافت.حسين امروز در ميان انبوه جمعيتي است كه در كوچه پس كوچه هاي كارگر تا رسيدن به آزادي مشق خون مي نويسد.حسين امروز آزادي را در ميان دستان پر از سنگ دختري مي بيند كه قلوه هاي خون را در ميان تسبيح مادرش ذكر مي كند و خاك خيابان هاي شهر را مهر نماز حق و خون برادر و خواهر خود را وضوي اين نماز مي سازد.</p>
<p dir="rtl" align="justify">حسين امروز در ميان شعارهاي مرگ بر&#8230;&#8230; شنيده مي شود و به كشتارگاه ابدي فرياد داده مي شود.حسين امروز در ميان بهانه اي به نام دستبند سبز نوشته مي شود تا به زندان زرد برود و من براي او گل هاي مخملي براي ملاقات ببرم.حسين امروز در ميان ناله هاي مادري است كه فرزند خويش را از آقايان نجيب زاده مي خواهد و حسين را لعنت مي كند.امروز اگر حسين بود در ميان جمعيت گم مي شد و شايد آرامگاه او و قتلگاه او آسفالت هاي چهارراه ولي عصر بود.هرگاه از اين قتلگاه مي گذرم صداي شيون و فرار و فرياد را مي شنوم كه هر روز بغضم را جلا مي دهد و مرا براي مبارزه اي ديگر آماده مي كند.</p>
<p dir="rtl" align="justify">آري خواهر و برادر من،اينگونه سرهاي در گريبان را به سرماي شب سپردند و آسمان شهر را تيره كردند.اين قرن قرن خرافات و اعتقاد به &#8230;.. نيست.اين قرن قرن اعتراض و مبارزه براي رسيدن كارگرهاي شمال و جنوب به آزادي است.من و تو اين خط در هم تنيده را بايد موازي كنيم تا همه چيز را از نو بسازيم.اين زمان را بايد تصور كنيم كه بدون نيرنگ و سرشار از آزادي ست.من دوست دارم معشوقه خود را در ميان خونابه هاي سربي ام در آغوش بگيرم و فرياد عشق را بر سر زمين و زمان بزنم.اما جاي معشوقه من و معشوقه هاي ما در كتاب هاي داستاني است كه هيچ نوشته اي در آن نيست و ما در آن شعر اعتراض مي خوانيم .پس براي پر كردن كتاب اعتراض اين بار نه با خون كه با قلم هاي سنگين خود همراه شويد و براي ما شعري از اعتراض بنويسيد.من هم مي نويسم:</p>
<p dir="rtl" align="justify">به نام خداي آزادي و برابري&#8230;</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/saghfeshab.wordpress.com/342/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/saghfeshab.wordpress.com/342/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/saghfeshab.wordpress.com/342/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/saghfeshab.wordpress.com/342/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/saghfeshab.wordpress.com/342/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/saghfeshab.wordpress.com/342/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/saghfeshab.wordpress.com/342/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/saghfeshab.wordpress.com/342/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/saghfeshab.wordpress.com/342/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/saghfeshab.wordpress.com/342/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/saghfeshab.wordpress.com/342/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/saghfeshab.wordpress.com/342/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/saghfeshab.wordpress.com/342/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/saghfeshab.wordpress.com/342/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=saghfeshab.wordpress.com&amp;blog=8293717&amp;post=342&amp;subd=saghfeshab&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://saghfeshab.wordpress.com/2009/08/25/%d9%82%d8%b1%d9%86-%d9%85%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/3cda2fcc960c52770904b30d3565300a?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">سقف شب</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>رها هستم&#8230;!!!</title>
		<link>http://saghfeshab.wordpress.com/2009/08/25/%d8%b1%d9%87%d8%a7-%d9%87%d8%b3%d8%aa%d9%85/</link>
		<comments>http://saghfeshab.wordpress.com/2009/08/25/%d8%b1%d9%87%d8%a7-%d9%87%d8%b3%d8%aa%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 25 Aug 2009 10:58:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سقف شب</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://saghfeshab.wordpress.com/?p=339</guid>
		<description><![CDATA[نوشته شده توسط: ر.رها سلام، (ر.رها) هستم. (رها)&#8230; قفسی دارم به عظمت رویای رهایی و از این سه حرف فقط هجی کردن آنها را می دانم. این روزها دلم سخت گرفته است و بنای گریستن را دارم، امّا بهانه نه&#8230; نه اینکه (نه) خودتان بهتر می دانید بهانه ها این روزها با هیبت های غول [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=saghfeshab.wordpress.com&amp;blog=8293717&amp;post=339&amp;subd=saghfeshab&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl" align="justify"><strong><span style="color:#009966;">نوشته شده توسط: ر.رها</span></strong></p>
<p dir="rtl" align="justify">سلام، (ر.رها) هستم. (رها)&#8230; قفسی دارم به عظمت رویای رهایی و از این سه حرف فقط هجی کردن آنها را می دانم. این روزها دلم سخت گرفته است و بنای گریستن را دارم، امّا بهانه نه&#8230; نه اینکه (نه) خودتان بهتر می دانید بهانه ها این روزها با هیبت های غول پیکر عرض اندام می کنند امّا&#8230; دوست عزیز، دوستان، دوستان عزیز مدّتی ست پنجه های بغض به گلویم فشار می اورد و در ستیزی پایان ناپذیر میان پنجه های فولادین بغضم و بلورهای شکننده ی اشک، اشک هایم می شکنند ولی در نهایت بغض با فولاد است. اشک هایم را رهایی نیست کاش یارای ابر بودنم را بود. کاش حاکمیت آسمان ها را داشتم آنوقت نمی دانی چه ها می گفتم – از پاره های این دل&#8230;</p>
<p dir="rtl" align="justify">آنقدر می باریدم آنقدر می باریدم تا غبار از دل درختان و گنجشک هایی که دیگر به جای نفس (دود) می کشند، پاک کنم.</p>
<p dir="rtl" align="justify">در بیداد گرمای مرداد ماه، سرمای دی را تا مغز استخوان حس می کنم. حس می کنم، می جوم، قورت می دهم&#8230; درد را، درک را، بغض را می گویم. نه نمی گویم، می شنوم، می شنوم و نشنیده می گیرم.</p>
<p dir="rtl" align="justify">می دانی؟</p>
<p dir="rtl" align="justify">تسکین است بار این وجدان بر شانه های نحیف من ذرّه ذرّه خم می شوم و نهایت من شکستن است، کسی نمی بیند کسی نمی فهمد. می گویم سلام&#8230; می گویند: رها، باز (چه) لاغر شدی؟؟!! کاش می گفتند: (چرا) لاغر شدی؟</p>
<p dir="rtl" align="justify">            چرا&#8230; چرا&#8230; چرا&#8230; واقعا چرا؟</p>
<p dir="rtl" align="justify">شما می دانید؟ خودم هم نمی دانم، نمی خواهم بدانم، اینجور بهتر است.</p>
<p dir="rtl" align="justify">گول می مالم بر سر هر چه دانستن است، بگذار هیچی ندانم، بگذار دیوانه ام بخوانند. مگر نه اینکه (دیوانگان آبروی جهانند؟)</p>
<p dir="rtl" align="justify">پس نخند به حال این دیوانه که آبرویی دارد و کم رویی ست با شرم و گاهی بی شرم.</p>
<p dir="rtl" align="justify">خدا را چه می شود؟</p>
<p dir="rtl" align="justify">راستی، خدا هم چشم هایش ضعیف می شود، یا شاید گوش هایش را می گیرد. این روزها &#8220;نشنیدن&#8221; زیباترین راه ممکن است.</p>
<p dir="rtl" align="justify">شنیدنی ها را ندیدن، خرج اعصاب کمتری دارد.</p>
<p dir="rtl" align="justify">دلم به حال طوطی سرگردان خانه امان می سوزد، احساس رهایی می کند، امّا از شما چه پنهان:</p>
<p dir="rtl" align="justify">            &#8221; رهایی را اگر راهی بُوَد&#8221; &#8230; دوستان عزیز، نیاز به دعای تک تک شما دارم.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/saghfeshab.wordpress.com/339/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/saghfeshab.wordpress.com/339/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/saghfeshab.wordpress.com/339/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/saghfeshab.wordpress.com/339/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/saghfeshab.wordpress.com/339/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/saghfeshab.wordpress.com/339/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/saghfeshab.wordpress.com/339/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/saghfeshab.wordpress.com/339/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/saghfeshab.wordpress.com/339/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/saghfeshab.wordpress.com/339/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/saghfeshab.wordpress.com/339/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/saghfeshab.wordpress.com/339/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/saghfeshab.wordpress.com/339/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/saghfeshab.wordpress.com/339/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=saghfeshab.wordpress.com&amp;blog=8293717&amp;post=339&amp;subd=saghfeshab&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://saghfeshab.wordpress.com/2009/08/25/%d8%b1%d9%87%d8%a7-%d9%87%d8%b3%d8%aa%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/3cda2fcc960c52770904b30d3565300a?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">سقف شب</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>تولد بعد از مرگ</title>
		<link>http://saghfeshab.wordpress.com/2009/08/14/%d8%aa%d9%88%d9%84%d8%af-%d8%a8%d8%b9%d8%af-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d8%b1%da%af/</link>
		<comments>http://saghfeshab.wordpress.com/2009/08/14/%d8%aa%d9%88%d9%84%d8%af-%d8%a8%d8%b9%d8%af-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d8%b1%da%af/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 14 Aug 2009 12:36:24 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سقف شب</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://saghfeshab.wordpress.com/?p=335</guid>
		<description><![CDATA[حالم اصلا خوب نیست، تقریبا کسلم. ساعت، دوبار چرخش عقربه ی کوچک دور خودش را کم دارد تا روز برسد به غروب عصرهای این حیاط کوچک، کنار ردیف گلدانهای بهار نارنج و شمعدانی مادربزرگ، عصرهای بی حوصله ی کمرنگی ست، عصرهای رخوت و غم. چای پر رنگی که مادرم برایم آورده را کنار پاکت سیگارم [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=saghfeshab.wordpress.com&amp;blog=8293717&amp;post=335&amp;subd=saghfeshab&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>حالم اصلا خوب نیست، تقریبا کسلم. ساعت، دوبار چرخش عقربه ی کوچک دور خودش را کم دارد تا روز برسد به غروب<br />
عصرهای این حیاط کوچک، کنار ردیف گلدانهای بهار نارنج و شمعدانی مادربزرگ، عصرهای بی حوصله ی کمرنگی ست، عصرهای رخوت و غم.<br />
چای پر رنگی که مادرم برایم آورده را کنار پاکت سیگارم میگذارم، سیگاری میگیرانم، بازدمم را با دود سیگار می پراکنم در هوای رخوت و غم این روزها. خیره شده ام به حوض کوچک کنار دیوار، با ماهی گلی های شیطانش که از عید تا امروز مهمان حوض کوچک ما شده اند. در این ابهام گنگ، صدای تار محمدرضا لطفی در دشتی آرام آرام  بغض عصر مرداد ماهی مرا باز میکند.<br />
و ناگهان بی حالی غریبی می دود میان این عصر غمگین مرداد ماه.</p>
<div style="text-align:center;">***</p>
<div style="text-align:justify;">یادم می آید اولین بار که دیدمش، آرامتر از همه نشسته بود کنج دیوار کلاس، معصوم و ساکت، انگار با همه فرق داشت. میان شلوغی بچه های تازه به مدرسه آمده در انزوای کودکانه اش با سر تراشیده اسباب خنده ی سایر کودکان را فراهم میکرد، ما احمقانه میخندیدیم و او اما در شهود بود. ما به او میخندیدیم و او با تمام جذابیتهای کودکی یک پسر بچه ی 8 ساله، مراتب عرفان را طی میکرد و پله های صعود را در مینوردید.<br />
یادم می آید وقتی تازه موهای وز وزی اش درآمده بود سرش همیشه محل فرود دستهای نابکار ما بود.  موهای تازه درآمده اش سرش را مثل موکت زبر زبر کرده بود. همیشه وقتی دستهایمان را مشت میکردیم و با استخوان انگشت میانی محکم می زدیم روی سرش،  صدای برخورد دست ما و سر او از بهترین صداها بود، ما میخندیدیم و او درد میکشید و هیچ نمیگفت، ما میخندیدیم و او اما شهود میکرد.</p>
<p>حالا سالها گذشته ازین ماجراها.من دانشجو شده ام. حقوق میخوانم، شاعر شده ام و بیشتر اوقات با شاعرها می پلکم، گاهی وقتها خرده مقاله ای هم مینویسم و در جایی چاپ میکنم. او در بقالی پدر پیرش که دست بر قضا یک چشمش را هم در جنگ هبه ی آزادی وطن کرد، کار میکند. درس را تا دیپلم بیشتر ادامه نداد و بعد خدمت رفت. از بعد خدمت مهمان بقالی پدر پیر و جانبازش است. صبحها سر و کله زدن با پیرزنهای ماست بند محله ی ما که در دعواهای پیرزنانه برای زودتر خریدن شیر یارانه ای جهت ماست بندی، عصمت دوره ی جوانی همدیگر را در صف به خنده ی مردان هیز میفروشند با اوست، ظهرها چرت بعد از نهار را در مغازه ی کهنه ی پدرش به شستن کف مغازه بدل میکند و در استراحت بعد از ظهر جای پدر پیر را پر میکند و عصرها میزبان خسته ی دوستان هم محله ای ست که جلوی مغازه ی رنگ و رفته شان عصرهای جوانیشان را گپ و گفت به شب میچسبانند. اما با اینهمه هنوز آن معصومیت کودکی در چشمهای قهوه ای اش موج میزند. هنوز وقتی همکلاسی های شانزده سال پیش از جلوی بقالی اش رد میشوند محال است کله ی موکتی اش را به شوخی محل فرود استخوان انگشت میانی شان مشتشان نکنند. او هنوز هم سکوت میکند.</p>
<div style="text-align:center;">***</p>
<div style="text-align:justify;">کم کم عصر جایش را دارد به غروب میدهد، بهار نارنج ها و شمعدانی های کنج حیاط  به سکوتی غصه دار فرو رفته اند، کم کم محبوبه های شب دارند آماده میشوند تا کوچه و حیاط خانه مان را مملو از عطر دلکششان کنند. گرما تمام شهر را به توده ی آتشی تبدیل کرده، انگار تهران شبهای کویری اش را مثل روزهای جهنمی، آتش باران میخواهد.<br />
حالا دیگر چایم سرد شده.<br />
بقالی رنگ و رو رفته ی محل ما امروز غروب چیزی کم داشت. حتی صبح زود پیرزنهای ماست بند در صف شیر به سکوت مدهشی فرو رفته بودند&#8230; انگار تمام خیابان کوچک ما از صبح در غروب بود.<br />
روی کرکره ی کهنه ی بقالی پارچه ی سیاهی زده بودند. تمام حرف خلاصه شده بود در این: او مرده بود، آن چشمهای قهوه ای معصوم برای همیشه بسته شده بود.</p>
<div style="text-align:center;">***</p>
<div style="text-align:justify;">خبر را جویا شدم، او مرگ مغزی کرده بود، تصادف! پدر پیر بقالش با قد کوتاه، با یک چشم بسته، با تمام تنهایی های سالهای بعد از جنگ، با تمام نا ملایمات و با تمام آنچه از مهربانی میدانست اعضای فرزند مرگ مغزی شده اش را به این و آن بخشید، این را روزنامه ها هم نوشتند. او مرده بود اما با آن چشمهای قهوه ای معصوم در جان چند نفر دیگر حلول یافت. او مرده بود و نمرده بود!</p>
<div style="text-align:center;">***</div>
<p>یادم می آید اتفاقی اسم مرا ذیل عنوان مقاله ام در یکی از روزنامه ها دیده بود، شب وقتی مرا در کوچه دید  راجع به مقاله ام صحبت کرد ازینکه یک هم محلی و یک دوست نویسنده داشت بی نهایت خوشحال بود، مخصوصا که از من آثاری در روزنامه ها چاپ شده بود. خوب یادم است با چه تبختری، با چه فخری، با چه غروری راجه به فلسفه ی غرب و اندیشه های هایدگر و تاثیر هگل بر مارکسیسم با او صحبت کردم و او بدون اینکه چیزی بفهمد مرا با آن چشمهای قهوه ای معصوم تائید میکرد. خوب خوب یادم می آید آن روزها&#8230;<br />
امروز او زنده است،برق آن چشمهای قهوه ای معصوم در چشمهای چند نفر دیگر میدرخشد و مرگش حیات بخش شد، او هنوز در شهود است و من اما&#8230;</p></div>
<div style="text-align:center;"><img title="Apple1-24-03-88-at" src="http://saghfeshab.files.wordpress.com/2009/08/apple1-24-03-88-at.jpg?w=300&#038;h=300" alt="Apple1-24-03-88-at" width="300" height="300" /></div>
</div>
</div>
</div>
</div>
</div>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/saghfeshab.wordpress.com/335/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/saghfeshab.wordpress.com/335/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/saghfeshab.wordpress.com/335/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/saghfeshab.wordpress.com/335/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/saghfeshab.wordpress.com/335/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/saghfeshab.wordpress.com/335/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/saghfeshab.wordpress.com/335/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/saghfeshab.wordpress.com/335/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/saghfeshab.wordpress.com/335/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/saghfeshab.wordpress.com/335/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/saghfeshab.wordpress.com/335/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/saghfeshab.wordpress.com/335/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/saghfeshab.wordpress.com/335/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/saghfeshab.wordpress.com/335/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=saghfeshab.wordpress.com&amp;blog=8293717&amp;post=335&amp;subd=saghfeshab&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://saghfeshab.wordpress.com/2009/08/14/%d8%aa%d9%88%d9%84%d8%af-%d8%a8%d8%b9%d8%af-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d8%b1%da%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/3cda2fcc960c52770904b30d3565300a?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">سقف شب</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://saghfeshab.files.wordpress.com/2009/08/apple1-24-03-88-at.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">Apple1-24-03-88-at</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>ندای بهشت زهرا</title>
		<link>http://saghfeshab.wordpress.com/2009/07/31/%d9%86%d8%af%d8%a7%db%8c-%d8%a8%d9%87%d8%b4%d8%aa-%d8%b2%d9%87%d8%b1%d8%a7/</link>
		<comments>http://saghfeshab.wordpress.com/2009/07/31/%d9%86%d8%af%d8%a7%db%8c-%d8%a8%d9%87%d8%b4%d8%aa-%d8%b2%d9%87%d8%b1%d8%a7/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 31 Jul 2009 14:21:03 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سقف شب</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://saghfeshab.wordpress.com/?p=331</guid>
		<description><![CDATA[نوشته شده توسط: به ستان میخواست گریه کند، بغض گلویش را فشار میداد، می ترسید ازینکه سرش را بالا آورد و در چشمانم نگاه کند، میترسید، شاید فکر میکرد آمده ام نُطُق بکشم، شاید حواسش رفته بود پیش دخترش که کمی آنطرفتر  آرام خوابیده بود. سرخ شده بود، زیر آفتاب مُرده ی عصر مرداد، آفتابی [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=saghfeshab.wordpress.com&amp;blog=8293717&amp;post=331&amp;subd=saghfeshab&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify"><strong><span style="color:#008080;">نوشته شده توسط: به ستان</span></strong></p>
<p align="justify">میخواست گریه کند، بغض گلویش را فشار میداد، می ترسید ازینکه سرش  را بالا آورد و در چشمانم نگاه کند، میترسید، شاید فکر میکرد آمده ام نُطُق بکشم،  شاید حواسش رفته بود پیش دخترش که کمی آنطرفتر  آرام خوابیده بود.<br />
سرخ شده بود،  زیر آفتاب مُرده ی عصر مرداد، آفتابی که کم کم میرفت تا غروب کند. آفتابی که غروبها  خون گرفته، از افق بهشت زهرا آخرین پرتوهای خودش را از پشت گنبد خمینی روی گورهای  سرد می پراکند.<br />
اولین بار در شلوغی آن قسمت از بهشت زهرا میان زمزمه ها و اشک ها  و غش و ضعفهای مادرانِ متوفیان تازه ی این ایام، لای غبار و خاک قبرهای تازه کنده  شده و هرم گرمای مرداد و عصر غم انگیزپنجشنبه ی گرم در کنار تشنگی که نه با یک  لیوان و دو لیوان آب خنک مرتفع میشد، تنهای تنها بالای گور دخترش دیدمش. چمباته زده  بود و &#8220;وی وی وی وی&#8221; کنان لالایی مرگ را برایش تصنیف میکرد.<br />
حالا دخترش در صدر  اخبار دنیا بود، بالاتر از اخبار نظریات تازه ی استفان هاوکینگ درباره ی ذرات یا  اخبار کتابهای هری پاتر. حالا دخترش را همه ی دنیا میشناختند.<br />
گاهی نیم نگاهی  به مردمی که کنجکاوانه به قبر دخترش نگاه میکردند می انداخت، و محافظه کارانه با  کسانی که میخواستند از غم عالم که روی دلش سنگینی میکرد بکاهند سر حرف را باز  میکرد.<br />
نمیتوانستم بیش ازین آنجا بایستم، آفتاب کم کم داشت جایش را به غروب  میداد و می بایست بر میگشتم. سوار مترو که شدم انگار همه ی تهران بهشت زهرا شده  بود&#8230;</p>
<p align="center">*****</p>
<p align="justify">اینها خاطرات برادرم است از پنجشنبه ی چند هفته پیش از قطعه ی  <strong>ندا</strong> در بهشت زهرا. گویا گپ و گفت کوتاهی هم با مادر ندا داشت. اما  واقعا رنگ ملال رو بعد از صحبت با مادر ندا در چهره اش دیدم. پی بردم چقدر در صدا و  سیمای ضرغامی دروغ میبافند، پی بردم چقدر رعب انگیز راه را برای فریاد می  بندند&#8230;<br />
تلخ است، خیلی تلخ&#8230;</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/saghfeshab.wordpress.com/331/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/saghfeshab.wordpress.com/331/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/saghfeshab.wordpress.com/331/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/saghfeshab.wordpress.com/331/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/saghfeshab.wordpress.com/331/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/saghfeshab.wordpress.com/331/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/saghfeshab.wordpress.com/331/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/saghfeshab.wordpress.com/331/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/saghfeshab.wordpress.com/331/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/saghfeshab.wordpress.com/331/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/saghfeshab.wordpress.com/331/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/saghfeshab.wordpress.com/331/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/saghfeshab.wordpress.com/331/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/saghfeshab.wordpress.com/331/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=saghfeshab.wordpress.com&amp;blog=8293717&amp;post=331&amp;subd=saghfeshab&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://saghfeshab.wordpress.com/2009/07/31/%d9%86%d8%af%d8%a7%db%8c-%d8%a8%d9%87%d8%b4%d8%aa-%d8%b2%d9%87%d8%b1%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/3cda2fcc960c52770904b30d3565300a?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">سقف شب</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>برای شما نوشتم &#8230;</title>
		<link>http://saghfeshab.wordpress.com/2009/07/31/330/</link>
		<comments>http://saghfeshab.wordpress.com/2009/07/31/330/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 31 Jul 2009 14:18:50 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سقف شب</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://saghfeshab.wordpress.com/2009/07/31/330/</guid>
		<description><![CDATA[نوشته شده توسط: نسل سوخته امروز هم زمان اعتراض است و هم زمان اتحاد.زمانی که من و تو از هر چیز و هر کس دل می بریم و برای آزادی شعری تازه می سراییم پس دیگر چه جای عشق ورزی به معشوق دیگر.زیباترین معشوق همانا آزادی ست و دل بستن به آن و مبارزه در [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=saghfeshab.wordpress.com&amp;blog=8293717&amp;post=330&amp;subd=saghfeshab&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div dir="rtl"><strong><span style="color:#33cccc;">نوشته شده توسط: نسل سوخته</span></strong></div>
<div dir="rtl"></div>
<div dir="rtl"><span style="color:#ff0000;">امروز هم زمان اعتراض است و هم  زمان اتحاد.زمانی که من و تو از هر چیز و هر کس دل می بریم و برای آزادی شعری تازه  می سراییم پس دیگر چه جای عشق ورزی به معشوق دیگر.زیباترین معشوق همانا آزادی ست و  دل بستن به آن و مبارزه در راه آن.</span></div>
<div dir="rtl">
<p><span style="color:#ff0000;">و این شعر نیز تقدیم به تمام شهدای راه آزادی و تمامی آزاد  اندیشان سال88 و بعد از آن.تقدیم به</span> مبارزان <span style="color:#009900;">موج  سبز</span>:</p>
<p>خیابان بوی تو را گرفته</p>
<p>در آن هوایی که دود و عود و سپیدار</p>
<p>اذان رفتن را اقامه می کردند.</p>
<p>در میان هیاهوی لبخندزارهای شهر</p>
<p>گل های تازه ای روییده بود.</p>
<p>تو همان بودی</p>
<p>گلی که در ابتدای رفتن</p>
<p>به انتهای خویش دل خوش بود.</p>
<p>و من</p>
<p><span style="color:#009933;">{همان فاتح قلعه های آرزو}</span></p>
<p>دیدم سراسیمه آفتاب را</p>
<p>در آغوش گرفتی و</p>
<p>به سوی شب شتافتی و</p>
<p>برای تیغ های در مشت</p>
<p>حریر اعتراض بافتی و</p>
<p>صدا سر دادی</p>
<p>و با صدای تو به اعدام شب رفتم و&#8230;</p>
<p><span style="color:#ff0000;">صدا خاموش شد.</span></p>
<p>اما دیدی</p>
<p>این صدا</p>
<p>تنها صداست که می ماند.</p>
<p>تیری از ستاره های شب</p>
<p>برای انتقام گلوله ای،فریاد کرد و</p>
<p>بر تنه ی صنوبر نشست.</p>
<p>باد</p>
<p>زمستانم بی برگ و ریشه را</p>
<p>به انتظار <span style="color:#009933;">بهار</span> کشاند.</p>
<p>و ما هراسان و پریشان</p>
<p>سرود دریوزگی قرن را سر دادیم</p>
<p><span style="color:#666666;">قرن بد</span></p>
<p><span style="color:#666666;">قرن شوم</span></p>
<p><span style="color:#666666;">در سال بد</span></p>
<p>و آتش عشق را</p>
<p>در سی مین بیست و دو</p>
<p>و سی مین زمستان بهار بیست و پنج</p>
<p>غزل سی مین سی ام را</p>
<p>بر دیوارها و درها و پنجره های کهنه زدیم</p>
<p>تا با ذغال آن</p>
<p>مشق رهایی را</p>
<p>بر دیوارهای ساکت شهر،طرح کنیم.</p>
<p>خون تو چشمه ی امیدی بود برای رسیدن</p>
<p>امابه انزوای هوای<span style="color:#009933;"> بهار</span> درماندیم.</p>
<p>برای رمیدن</p>
<p>و برای ندیدن خون تو.</p>
<p>بیچاره من</p>
<p>بیچاره تو</p>
<p>بیچاره تاریخ</p>
<p>بیچاره <span style="color:#ff0000;">سهراب</span></p>
<p>که به امید نوش دارو</p>
<p>خدا را لعنت می گفت</p>
<p>و تو برای <span style="color:#ff0000;">سهراب</span></p>
<p>هیاهوی خاک را</p>
<p>در عصرگاه خون/تا بیکران صبح/منظومه می کردی&#8230;</p>
<p><strong>محسن دلیلی</strong></div>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/saghfeshab.wordpress.com/330/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/saghfeshab.wordpress.com/330/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/saghfeshab.wordpress.com/330/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/saghfeshab.wordpress.com/330/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/saghfeshab.wordpress.com/330/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/saghfeshab.wordpress.com/330/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/saghfeshab.wordpress.com/330/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/saghfeshab.wordpress.com/330/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/saghfeshab.wordpress.com/330/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/saghfeshab.wordpress.com/330/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/saghfeshab.wordpress.com/330/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/saghfeshab.wordpress.com/330/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/saghfeshab.wordpress.com/330/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/saghfeshab.wordpress.com/330/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=saghfeshab.wordpress.com&amp;blog=8293717&amp;post=330&amp;subd=saghfeshab&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://saghfeshab.wordpress.com/2009/07/31/330/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/3cda2fcc960c52770904b30d3565300a?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">سقف شب</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>در تعقیب یک جراح پلاستیک&#8230;.!!!</title>
		<link>http://saghfeshab.wordpress.com/2009/07/28/%d8%af%d8%b1-%d8%aa%d8%b9%d9%82%db%8c%d8%a8-%db%8c%da%a9-%d8%ac%d8%b1%d8%a7%d8%ad-%d9%be%d9%84%d8%a7%d8%b3%d8%aa%db%8c%da%a9/</link>
		<comments>http://saghfeshab.wordpress.com/2009/07/28/%d8%af%d8%b1-%d8%aa%d8%b9%d9%82%db%8c%d8%a8-%db%8c%da%a9-%d8%ac%d8%b1%d8%a7%d8%ad-%d9%be%d9%84%d8%a7%d8%b3%d8%aa%db%8c%da%a9/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 27 Jul 2009 22:23:45 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سقف شب</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://saghfeshab.wordpress.com/?p=324</guid>
		<description><![CDATA[نوشته شده توسط: یک دیوانه سلام حال همه ی ما خوب است ملالی نیست جز گم شدن خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند با این همه اگر عمری باقی بود طوری از کنار زندگی می گذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد نه دل نا ماندگار بی درمان. (۱) [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=saghfeshab.wordpress.com&amp;blog=8293717&amp;post=324&amp;subd=saghfeshab&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl"><span style="color:#008080;"><strong>نوشته شده توسط: یک دیوانه</strong></span></p>
<p dir="rtl"><strong>سلام حال همه ی ما خوب است </strong></p>
<p dir="rtl"><strong>ملالی نیست جز گم شدن خیالی دور </strong></p>
<p dir="rtl"><strong>که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند</strong></p>
<p dir="rtl"><strong>با این همه اگر عمری باقی بود</strong></p>
<p dir="rtl"><strong>طوری از کنار زندگی می گذرم </strong></p>
<p dir="rtl"><strong>که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد</strong></p>
<p dir="rtl"><strong>نه دل نا ماندگار بی درمان. (۱)</strong></p>
<p dir="rtl">.</p>
<p dir="rtl">.</p>
<p dir="rtl">.</p>
<p dir="rtl">.</p>
<p dir="rtl">.</p>
<p dir="rtl">.</p>
<p dir="rtl">نمی دانم چرا در این مدت این شعر را بارها و بارها خوانده ام. نمی دانم چرا بارها به &#8220;ر.رها&#8221; گفته ام &#8221; کتیبه&#8221; ی مهدی اخوان ثالث را برایم بخواند. نمی دانم چرا دوست دارم بمیرم و در زندگی بعدی لک لک زاده شوم&#8230;</p>
<p dir="rtl">نه این یکی را می دانم!!!</p>
<p dir="rtl"><strong>خوشا به حال لک لکا</strong></p>
<p dir="rtl"><strong>که عشقشون قاف نداره</strong></p>
<p dir="rtl"><strong>خوشا به حال لک لکا</strong></p>
<p dir="rtl"><strong>که مرگشون گاف نداره</strong></p>
<p dir="rtl"><strong>خوشا به حال لک لکا</strong></p>
<p dir="rtl"><strong>که خوابشون واو نداره</strong></p>
<p dir="rtl"><strong>خوشا به حال لک لکا</strong></p>
<p dir="rtl"><strong>که لک لکن&#8230; که لک لکن!</strong></p>
<p dir="rtl"><strong>با بالای سپیدشون</strong></p>
<p dir="rtl"><strong>تو آسمون پر می زنن</strong></p>
<p dir="rtl"><strong>رها و شاد، بی دغدغه&#8230;</strong></p>
<p dir="rtl"><strong>هر جا بخوان سر می زنن</strong></p>
<p dir="rtl"><strong>اوج می گیرن تو آسمون</strong></p>
<p dir="rtl"><strong>تو آسمون بی نشون&#8230;</strong></p>
<p dir="rtl"><strong>سر به هوا به عشقشون</strong></p>
<p dir="rtl"><strong>از عشق، پرپر می زنن. (۲)</strong></p>
<p dir="rtl">آی حسین تو چه دردی داشتی و چه دیدی از عشق که این را سرودی؟!!</p>
<p dir="rtl">در اين مدت در به در به دنبال يك جراح پلاستيك مي گردم. نمي دانم چرا وقتي در مطب هر دكتر در جواب اين سئوال كه مي خواهي بينيت را عمل كني؟ و من جواب مي دهم نه مي خواهم لبخند را بر لبان و تبسم را بر صورتم جراحي كنم شما، مي توانيد؟ سقف مطب با قهقه ي چندش آور دكتر جراح بر سرم خراب مي شود. نمي دانم كجاي زندگي اين ديوانه يا كدام حرفش خنده دار است چرا بايد مستحق تحقير و توهين هاي اين چنيني باشد.</p>
<p style="text-align:center;" dir="rtl"><img class="alignnone" title="جراحی لبخند بر لبان و تبسم بر صورت" src="http://katibeyeaseman.persiangig.com/smill%20or%20scare.jpg" alt="" width="406" height="350" /></p>
<p dir="rtl">سرم درد مي كند دارم خون و درد را باهم قي مي كنم. مي خواهم رشته ام را عوض كنم پزشكي بخوانم مي خواهم جراح چشم شوم مي خواهم چشمان كور ملتي را جراحي كنم شايد به اميد كور سويي اميدي كه در چشمانشان نفوذ كند و ببينند كه لادن اتفاقي نيست. راستي چرا مردم نمي دانند که لادن اتفاقي نيست؟</p>
<p dir="rtl"><strong>سفرهايی ترا در کوچه هاشان خواب می بينند.</strong><strong><br />
<strong>ترا در قريه های دور مرغانی به هم تبريک می گويند.</strong><br />
<strong>چرا مردم نمی دانند</strong><br />
<strong>که لادن اتفاقی نيست،</strong><br />
<strong>نميدانند در چشمان دم جنبانک امروز برق آبهای شط ديروز است؟ (۳)</strong></strong></p>
<p dir="rtl">چرا مردم نمي دانند و نمي بينند كه مرگ دختران و پسرانشان دردي جان كاه تر از مرگ يك دختر عرب است. چرا نمي دانند سوختن سينه يك دختر با يك گلوله يا تن يك پسر با گلوله ي ديگر بسيار دردناك تر از سوختن چند راهب در يك فيلم است يا مردنشان با جلوه هاي سينمايي مسخره و پشتك زدنشان حتي لحظه ي مرگ. كه من سوختن راهبي را در عكس ديدم كه براي فرياد در مقابل استبداد خود را در خيابان به آتش كشيد و ديدم جانبازي خود را در مقابل مجلس به آتش كشيد. نكند اين جانباز هم از عمال فساد و استكبار و سناريوهاي امريكا و انگليس بود؟ نمي دانم كجا حق اين جانباز ها داده شده كه اين دولت به آن افتخار مي كند.</p>
<p dir="rtl">كاش كسي درد مرا در يابد كه اگر بخواهد بفهمد در اين سينه ام چه دردهايي نهفته دارم و ياراي مقاومت در برابرشان برايم ديگر نمانده و اگر بخواهد از سر دلجويي قدري گوش بر سينه ام نهد دست مهرباني بر سر اين قلب يتيمم كه در اين روزها براي مادرم ايران و پدرم آسمان(4) و برادران و خواهرانم آن قدر گريسته است كه ديگر حتي خون هم از چشمانش نمي بارد و يا اگر بگويد براي التيام دردت فريادي، دادي، فغاني سربده صدايي در درون سينه ام نمي آيد ولي خدا و تمام آن ملائكش بر پايم می افتند كه ديگر بس است كر شديم و شايد آنگاه برايشان فكري كنم شايد چشمهايشان را جراحي كنم كه شايد آنها قدري چشمهاشان باز شود شايد برايشان سمعك بخرم و قدري صداي اين جوانان را بشنوند كه حتي زماني براي فريادي از روي درد گلوله نداشتند.</p>
<p dir="rtl"><strong>خدایا کفر نمی گویم! پریشانم&#8230;!چه می خوای از این جانم&#8230;؟! مرا بی آنکه که خود خواهم اسیر زندگی کردی&#8230;! خداوندا تو مسئولی&#8230;! خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است&#8230;! چه رنجی میکشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است. (۵)</strong></p>
<p dir="rtl">خدا! گوش مي كني؟ با من بازي مي كني؟  دزد و پليس بلدي؟ گرگمو گله مي برم چطور؟ تو كه ملائكه زياد داري خودت بشو گرگ! من و به ستان و نسل سوخته و آرتميس و ليدي و پگاه و تنها و باقي همه مي شويم بره. اگر بلد نيستي بيا و اسم فاميل بازي كنيم راحت است فقط تو يك حرف بگو من يك اسم مي گويم اگر بردم از نو بگو باز مي گويم اگر ديگر نتوانستم بگويم من حرف مي گويم تو اسم بگو باشد!!</p>
<p dir="rtl">پس شروع مي كنيم.</p>
<p dir="rtl">خدا: ن</p>
<p dir="rtl">دیوانه: <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%86%D8%AF%D8%A7_%D8%A2%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%B7%D8%A7%D9%86" target="_blank">ندا</a> ، <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%86%D8%A7%D8%B5%D8%B1_%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%86%DA%98%D8%A7%D8%AF" target="_blank">ناصر</a></p>
<p dir="rtl">خدا: ک</p>
<p dir="rtl">دیوانه: <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%A9%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B4_%D8%A2%D8%B3%D8%A7" target="_blank">کیانوش</a></p>
<p dir="rtl">خدا: ا</p>
<p dir="rtl">دیوانه: <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D9%86_%D8%B3%D9%87%D8%B1%D8%A7%D8%A8%DB%8C" target="_blank">اشکان</a> ، <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B5%DB%8C%D8%A7%D9%81%DB%8C" target="_blank">امیدرضا</a></p>
<p dir="rtl">خدا: س</p>
<p dir="rtl">دیوانه: <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%D9%87%D8%B1%D8%A7%D8%A8_%D8%A7%D8%B9%D8%B1%D8%A7%D8%A8%DB%8C" target="_blank">سهراب</a></p>
<p dir="rtl">خدا: ح</p>
<p dir="rtl">دیوانه: <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AD%D8%B3%D9%8A%D9%86_%D8%B7%D9%87%D9%85%D8%A7%D8%B3%D8%A8%DB%8C" target="_blank">حسین</a></p>
<p dir="rtl">خدا: ی</p>
<p dir="rtl">دیوانه: <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%8C%D8%B9%D9%82%D9%88%D8%A8_%D8%A8%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D9%87" target="_blank">یعقوب</a></p>
<p dir="rtl">خدا: م</p>
<p dir="rtl">دیوانه: <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%DA%A9%D8%B1%D9%85%DB%8C" target="_blank">مهدی</a> ، <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%DA%A9%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C" target="_blank">محمد</a></p>
<p dir="rtl">خدا: ت</p>
<p dir="rtl">دیوانه: <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87_%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C" target="_blank">ترانه</a> (۶)</p>
<p dir="rtl">بهتر است ديگر بازي را تمام كنيم چون هر چه پيش رويم بدتر میشود، مي توانم تا مسيح و مهدي منجيت اين بازي را كش بدهم كه مي دانی اگر خود مسيح هم بيايد كسي هست كه او را به هزار دليل واهي از دم تيغ بگذراند. البته ما كه اسمش را نمي بريم ولي خدا چهره اش را از ايني كه هست زشت تر كند و آن يكي را هم &#8220;آن د س ت ش را مانند اين د س ت ش&#8221; فلج كند.</p>
<p dir="rtl">راستي خدا تو مگر كوري؟ نديدي كه در خيابان حرمتت را شكستند و مريم با كره ات را به گلوله بستند و مسيح را با شوكر شكنجه كردند و بر صورت يوسفت سيلي زدند و بر چشمان يعقوب گاز فلفل پاشيدند و بر نواي داوود نبيت تاختند او را پست و رذل خواندند و شواليه ادوارد را اجنبي دانستند و جالوت اين بار با باتوم سر سليمان را شكست و در ميان كانديداها جرجيس به پيامبري رسيد.</p>
<p dir="rtl">روانم ديگر پيوستگي سابق را ندارد. درهم و برهم چيزهايي مي آيد و مي رود و تيك هاي عصبي و انواع درد بر جان است. زخم معده دارد امانم را مي برد و سر درد نمي گذارد بخوابم. شبها را با قهوه و سيگار همدمم و با نواهاي رهنورد استاد شجريان و اي ايران استاد بنان و يادبودي از ندا كار شاهين نجفي (<a href="http://www.4shared.com/get/113961727/87328cf9/Neda.html" target="_blank">دانلود آهنگ</a>)تا صبح سر مي كنم و جاي نماز صبح يك تسبيح فحش و ناسزا را هر روز نذر كرده ام مي فرستم و چند ساعتي تن خسته را به فرش مي چسبانيم ومي خوابيم و در ميان نشعگي بر خواسته از قهوه و سيگار و قرص، كابوس هاي اين ايام را يكي يكي مروم مي كنم.</p>
<hr size="2" />
<p dir="rtl">۱: شعر از سید علی صالحی.</p>
<p dir="rtl">۲: شعر از حسین پناهی.</p>
<p dir="rtl">۳: شعر از سهراب سپهری</p>
<p dir="rtl">۴: عرفان واندیشه های سرخپوستان آمریکا</p>
<p dir="rtl">۵: مناجات دکتر علی شریعتی</p>
<p dir="rtl">۶: اسمهای بازی اسم-فامیل اسامي <strong><span style="color:#008080;">معترضینی</span></strong> ست که در جريان درگيري ها <strong><span style="color:#ff0000;">شهید</span></strong> شده اند، شما مي توانيد با كليك بر روي هر كدام از اسامي قسمتي از شرح حالشان را مطالعه كنيد.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/saghfeshab.wordpress.com/324/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/saghfeshab.wordpress.com/324/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/saghfeshab.wordpress.com/324/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/saghfeshab.wordpress.com/324/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/saghfeshab.wordpress.com/324/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/saghfeshab.wordpress.com/324/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/saghfeshab.wordpress.com/324/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/saghfeshab.wordpress.com/324/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/saghfeshab.wordpress.com/324/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/saghfeshab.wordpress.com/324/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/saghfeshab.wordpress.com/324/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/saghfeshab.wordpress.com/324/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/saghfeshab.wordpress.com/324/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/saghfeshab.wordpress.com/324/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=saghfeshab.wordpress.com&amp;blog=8293717&amp;post=324&amp;subd=saghfeshab&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://saghfeshab.wordpress.com/2009/07/28/%d8%af%d8%b1-%d8%aa%d8%b9%d9%82%db%8c%d8%a8-%db%8c%da%a9-%d8%ac%d8%b1%d8%a7%d8%ad-%d9%be%d9%84%d8%a7%d8%b3%d8%aa%db%8c%da%a9/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/3cda2fcc960c52770904b30d3565300a?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">سقف شب</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://katibeyeaseman.persiangig.com/smill%20or%20scare.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">جراحی لبخند بر لبان و تبسم بر صورت</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>آقای شهرام ناظری! شما هم&#8230;؟</title>
		<link>http://saghfeshab.wordpress.com/2009/07/28/321/</link>
		<comments>http://saghfeshab.wordpress.com/2009/07/28/321/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 27 Jul 2009 22:18:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سقف شب</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://saghfeshab.wordpress.com/?p=321</guid>
		<description><![CDATA[نوشته شده توسط: به ستان گرم بود، آنقدر کلافه شده بودم که میخواستم همه آب معدنی های تهران را یکجا بخورم. آفتاب افتاده بود رو ملاجم و مخم مداشت تو کله م میجوشید!! احساس میکردم خون تو رگهام داره قل قل میزنه&#8230; سر ظهر یکی از پنجشنبه های تیر ماه، در یکی از ادارات زیر [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=saghfeshab.wordpress.com&amp;blog=8293717&amp;post=321&amp;subd=saghfeshab&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl"><strong> </strong></p>
<p dir="rtl"><span style="color:#008080;"><strong>نوشته شده توسط: به ستان</strong><strong> </strong></span></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">گرم بود، آنقدر کلافه شده بودم که میخواستم همه آب معدنی های تهران را یکجا بخورم. آفتاب افتاده بود رو ملاجم و مخم مداشت تو کله م میجوشید!! احساس میکردم خون تو رگهام داره قل قل میزنه&#8230; سر ظهر یکی از پنجشنبه های تیر ماه، در یکی از ادارات زیر مجموعه ی شهرداری و بعدش خیابان گردی با شکم خالی که سمفونی قار و قورش پیش درآمد فلافلی های کثیف نازی آباد را بشارت میداد!<br />
حوصله نداشتم، عطش هم مزید بر علت شده بود.<br />
ناگاه پیکی خجسته از غیب رسید و امر کرد:</p>
<p style="text-align:center;" dir="rtl"><strong><em> </em></strong><strong>بلوتوثت رو روشن کن</strong></p>
<p><strong>* * *</strong></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">زیاد تصدیع نمیدهم، مدتها بود آهنگ جدیدی از استاد عزیز آواز، شهرام ناظری گوش نکرده بودم. محتوای بلوتوث کذایی آهنگ جدیدی بود از استاد که برای ما خس و خاشاک و بی سر و پاها خوانده بود. آنقدر مشعوف و محظوظ شدم که عطش و گرسنگی و بوروکراسی شهرداری که عرقم را درآورده بود از یادم رفت.<br />
در وبلاگ قرار دادیم تا همه ی آنها که علاقه مند به صدای استاد یا جریان سبز انتخابات بودند گوش کنند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">بعد از حرکت انقلابی پدر آواز ایران، استاد شجریان مبنی بر عدم اجازه ی صدا و سیما برای پخش آثارش، این آهنگ آقای ناظری حسابی کوکمان کرد.<br />
این روزها خیلی احساس تنهایی میکردم احساس میکردم فراموش شدیم اما عمیقا فهمیدم و درک کردم قلب خاتمی ها، شجریانها، ناظریهاف سیمین بهبهانیها و &#8230; برای ایران می طپد، برای من، برای تو&#8230;</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"><img class="alignnone" title="همه ی خس و خاشاک ها" src="http://katibeyeaseman.persiangig.com/SHAHRAM.jpg" alt="" width="526" height="244" /></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">
<p dir="rtl" align="center">شما میتوانید این آهنگ را از <strong><a href="http://www.persiangig.com/pages/download/?dl=http://katibeyeaseman.persiangig.com/Shahram%20Nazeri%20-%20Khaso%20Khashak.mp3" target="_blank">اینجا</a></strong> دانلود کنید</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/saghfeshab.wordpress.com/321/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/saghfeshab.wordpress.com/321/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/saghfeshab.wordpress.com/321/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/saghfeshab.wordpress.com/321/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/saghfeshab.wordpress.com/321/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/saghfeshab.wordpress.com/321/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/saghfeshab.wordpress.com/321/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/saghfeshab.wordpress.com/321/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/saghfeshab.wordpress.com/321/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/saghfeshab.wordpress.com/321/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/saghfeshab.wordpress.com/321/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/saghfeshab.wordpress.com/321/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/saghfeshab.wordpress.com/321/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/saghfeshab.wordpress.com/321/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=saghfeshab.wordpress.com&amp;blog=8293717&amp;post=321&amp;subd=saghfeshab&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://saghfeshab.wordpress.com/2009/07/28/321/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/3cda2fcc960c52770904b30d3565300a?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">سقف شب</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://katibeyeaseman.persiangig.com/SHAHRAM.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">همه ی خس و خاشاک ها</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>
